محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1900
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و مسلمانان سر و لباس او را ببينند آنگاه او را ميان مردم بردند كه آهنگ منزل عمر داشتند و او را نيافتند . و چون بپرسيدند گفته شد كه براى گروهى كه از كوفه آمدهاند در مسجد نشسته و به طلب وى سوى مسجد رفتند و او را نديدند و چون از مسجد در آمدند به نوسالانى از مردم مدينه گذشتند كه بازى ميكردند و گفتند : « چرا به جستجوى عمر سرگردانيد ؟ او در سمت راست مسجد خفته و كلاه خود را زير سر نهاده است . » گويد : و چنان بود كه عمر براى فرستادگان مردم كوفه نشسته بود و كلاه به سر داشته بود ، و چون از گفتگو با آنها فراغت يافت و از پيش وى برفتند و تنها ماند كلاه از سر برداشت و زير سر نهاد و بخفت . پس جماعت برفتند ، تماشاييان نيز همراهشان بودند و چون عمر را بديدند نزديك وى بنشستند در مسجد ، خواب و بيدارى جز عمر نبود كه تازيانه به دست وى آويخته بود . هرمزان گفت : « پس عمر كو ؟ » گفتند : « اينست » فرستادگان به مردم اشاره مىكردند كه خاموش مانيد . هرمزان به فرستادگان گوش داد و گفت : « نگهبانان و حاجبان وى كجايند ؟ » گفتند : « نگهبان و حاجب و دبير و ديوان ندارد » گفت : « پس بايد پيمبر باشد . » گفتند : « كار پيمبران مىكند » كسان بسيار سخن كردند ، عمر از همهمه بيدار شد و بنشست آنگاه در هرمزان نگريست و گفت : « هرمزان ؟ » گفتند : « آرى » عمر در او نگريست و سر لباسش را بديد و گفت : « از جهنم به خدا پناه مىبرم